همه ی بچه ها توی مسجد نشسته بودند و از شکنجه های شدید ساواک صحبت می کردند قرار شد بچه ها به نوبت بخوابند تا یک نفر با شلاق کف پاهایشان بزند و صبرشان را امتحان کنند.
همه ی بچه ها بعد از چند ضربه شلاق داد و فریاد راه می انداختند و بلند می شدند. نوبت محمود که رسید، خیلی آرام روی زمین خوابید و پاهایش را بالا آورد. هر ضربه شلاق که کف پایش می خورد، می گفت: وَالعَصر . اِن الاِنسانَ لَفی خُسر ...
نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 5:16 قبل از ظهر توسط آسمان|
|

