.jpg)
قلم
ايستاده سرگردان است
واژهها
حيران معركهاي كه از معنايند كه تو بر پا كردهاي
و من
گويي، سالها است كه هيچ لفظ و معنايي را به هم آشنا نيافتهام
مبهوت اين همه معنا و مفهوم
چونان گنگ و لال
تنها به گردشي از قلم، چشم ميچرخانم
چه شد آن همه قيل و قال از " دلالت معنا"؟
كجا است إن قلت و قلتهاي " ارادهي معناي بسيار از يك لفظ"؟
اينجا كه نميتوانم واژهاي را به كار گيرم
راستي، مادرت كه روحالله ناميد
به چند معنا نظر داشت
" كودكم"، " رايحهي الاهي"، "روح خدا" ...
و شايد اينها از لوازم هم بودند
و شايد بطون يك معنا
آه
كجايي شوريدهشاعر نوبيان
" باز اين چه شورش است كه در جان واژهها است"
بگو چهگونه آن همه معنا را به جان لفظ انداختي
كه اين گونه از شورشيان واژه در شگفت شدي
حضرت روحالله!
هر بار كه پذيراي گوشهاي از سپاه سخنت ميشوم
سربازان اشكم را گسيل ميداري
و شيداييام را به رخم ميكشي
طوفاني از جذبههاي خدايي را
بر بركهي دلم ميكشاني
در تلاطم عقل و احساس
غرقهام ميسازي
زبان به ياد تو باز ميشود
كه سلام خدا بر تو اي پير
و قلم كه از آتش اين دلدادهگي ميگريزيد
در گوشهاي از سخن، ميشكند
در تنوري از معنا، ميسوزد
چه نويسم؟
چه سرايم؟
چه بگويم؟
اصل و فرع طلبهگيام را مديون توام
سالها است كه با خيال مناهجت
در كهكشان سلوك
حيران وصل و وصولم
شايد
به اصول تهذيبي كه نفس تو داشت
دست يابم
اي آويخته از برترين جلوههاي قدسي حق
اي باريافته در محضر نور برتر كبريا
عمري در خفا خواندي و در حضور توصيه كردي
اين مناجاتنامهي شعبانيان را:
الهي، هب لي كمال الانقطاع اليك ...
و آن چه نگفتي را چهگونه توصيف كنم؟!
و ألحقني بنور عزك الأبهج ...
عاليترين بهجت نور
آنجا كه بر مدار ولي اعظم حق ميگردي
گواراي كامت باد
كامي كه هيچ گاه به خود نبود
كه هميشه با خدا بود
اي روح خدا!
