جنگ که تمام شد. تفحص شهدا شروع شد. حالا رسيده بوديم به سال 79 و منطقه زيد. تا توسل نميکرديم، شهدا رخ نمينماياندند.
با تيشه اطراف شهدا را خالي ميکردم تا استخوانها را بيرون بياورم. ناگهان تيشه به دندان شهيد خورد و شکست.
چند روز بود حالم گرفته بود. بغض گلوگيرم شده بود. آن روز بچهها خيلي اصرار کردند. چته حاجي؟ منقلبي؟ چند روزه چيزي نميخوري؟ بُغضم ترکيد. گفتم: امان از دل زينب همان جا روي خاک نشستيم و روضه خوانديم؛
چوبي به لبت نشسته ديدم دندان تو را شکسته ديدم
چشمان تو را پر آب ديدم دور سر تو سراب ديدم
عاشق جبهه بود و ارادت زيادي به حضرت اباعبداللهالحسين ع و قمر بنيهاشم ع داشت. پدرم وصيت کرده بود بعد از شهادت و هنگام خاکسپاري، پيشانيبند «يا حسين شهيد» بر پيشانياش ببندند. پيشانيبند را بردم تا بر پيشانياش ببندم. روي جنازه را کنار زدم ... سري در بدن نبود. خواستم بر بازوي راستش ببندم، آن هم قطع شده بود ... بر گلوي بريدهاش بستم.
راوي: محمود حسني، فرزند شهيد
پس از انتشار ۲۵ جلد از کتابهای کنگره شهدای استان کرمان، برای تجدید چاپ ۱۳ عنوان دیگر هم اقدام شد.
